ازروزهای کودکی تا امروز نمیدانم که این منم اینجورم یا همه اینجورند ! تمام زندگی به دنبال چیزی بودم که دقیقا نمی دانستم چیه. از هر چیز تازه ای به هیجان می آمدم وفکر می کردم این همان است که سالهای سال به دنبالش بودم ولی زود می فهمیدم که نه بابا این هم نبود .
کودک بودم نغمه عروسکم که تنها عروسک خوشگل دنیا بود مدت کمی توانست سرگرمم کند . نه به خاطر این که عروسک جدیدی جایش را گرفت به هیچ وجه ! راستش از اینکه همیشه لبخند می زد لجم می گرفت حتی اگه مثل مامانا ویشگون ریز هم ازش می گرفتم اشکی به چشمش نمی امد حسابی کفرم بالا می آمد . بخاطر همین محلش نمی گذاشتم و اینقدر این کار را ادامه میدادم تا گلی دختر همیسایه هوس خاله بازی می کرد . گلی اینقدر نغمه را لوس می کرد که نگو ونپرس همیشه براش کلی لواشک و تمبرهندی می آورد که البته خودممان می خوردیمش ولی نمی دونم که چه اصراری داشت که حتما عروسک دل درد می گیرد ووقتی می رفت من دل درد داشتم که نغمه انگار نه انگار!!
شاید بزرگترین اتفاق آن زمان هفت سالگی و رفتن به مدرسه بود . برادرم از تجربیاتش می گفت آخه آن سال اون کلاس سوم می رفت !
ژستی می گرفت و میگفت :
می دونی مدرسه است و زنگ تفریحش ! تازه بعدش هم با بچه ها بری گل کوچک....
گفت ولی پشیمون شد وبعدش هم کلی تهدید که اگه حرفی بزنم پدرم را در می آورد که البته چسی می آمد .با اینکه من دوسال کوچکتر بودم دوبرابرش هیکل داشتم می تونستم دورسته قورتش بدم .
هیجان مدرسه . دوست پیدا کردن و زنگ تفریح و گل کوچیک همه چیزهای بودن که ازفکرشون شبها خوابم نمی برد ویا بهتر بگویم هر شب دوسه دقیقه ای دیرتر به خواب می رفتم .
کودک بودم نغمه عروسکم که تنها عروسک خوشگل دنیا بود مدت کمی توانست سرگرمم کند . نه به خاطر این که عروسک جدیدی جایش را گرفت به هیچ وجه ! راستش از اینکه همیشه لبخند می زد لجم می گرفت حتی اگه مثل مامانا ویشگون ریز هم ازش می گرفتم اشکی به چشمش نمی امد حسابی کفرم بالا می آمد . بخاطر همین محلش نمی گذاشتم و اینقدر این کار را ادامه میدادم تا گلی دختر همیسایه هوس خاله بازی می کرد . گلی اینقدر نغمه را لوس می کرد که نگو ونپرس همیشه براش کلی لواشک و تمبرهندی می آورد که البته خودممان می خوردیمش ولی نمی دونم که چه اصراری داشت که حتما عروسک دل درد می گیرد ووقتی می رفت من دل درد داشتم که نغمه انگار نه انگار!!
شاید بزرگترین اتفاق آن زمان هفت سالگی و رفتن به مدرسه بود . برادرم از تجربیاتش می گفت آخه آن سال اون کلاس سوم می رفت !
ژستی می گرفت و میگفت :
می دونی مدرسه است و زنگ تفریحش ! تازه بعدش هم با بچه ها بری گل کوچک....
گفت ولی پشیمون شد وبعدش هم کلی تهدید که اگه حرفی بزنم پدرم را در می آورد که البته چسی می آمد .با اینکه من دوسال کوچکتر بودم دوبرابرش هیکل داشتم می تونستم دورسته قورتش بدم .
هیجان مدرسه . دوست پیدا کردن و زنگ تفریح و گل کوچیک همه چیزهای بودن که ازفکرشون شبها خوابم نمی برد ویا بهتر بگویم هر شب دوسه دقیقه ای دیرتر به خواب می رفتم .